تبليغاتX
عشق نهان

عشق نهان

از عشقی حرف می زنم که باید در نهان بماند و عاشقی که مهر سکوت بر لبش زدند

آخرين مطلب در اين وبلاگ

سلام دوستان

من این وبلاگ رو بستم چون دیگه انگیزه ای واسه نوشتن تو این وبلاگ ندارم

اما یه وبلاگ دیگه ساختم

خوشحال میشم بیاین اونجا و نظرتون رو نسبت به وبلاگ جدیدم ببینم

منتظر حضور سبزتون هستم

همیشه عاشق باشید

http://www.eshgh-elahi.blogfa.com   اين وبلاگ جديد منه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 9:7  توسط طیبه  | 

85/7/7 امروز تولدمه

امروز ۷/۷/۸۵     ۲۳ سالم شد

سلام

یه سال دیگه هم گذشت حال دیگه ۲۳ سالم شده نمی دونم تو این یه سال تونستم یک سال بزرگتر شم یا نه از همه مهمتر از نظر فکری نمی دونم بزرگ شدم یا نه . خیلی اتفاقات تو این یک سال برام افتاد خیلی چیز ها رو یاد گرفتم

یاد گرفتن صبور باشم

یاد گرفتم درست انتخاب کنم

یاد گرفتن چطور قدر دیگران رو بدونم

یاد گرفتم اگر اتفاقی برام افتاد که مطابق میلم نبوده بدونم مقصر بودم

یاد گرفتم همیشه نمی شه اون طوری زندگیم بچرخه که دلم می خواد

یاد گرفتم بعضی مواقع لازمه با خودم حرف بزنم و زندگی و اتفاقاتش رو مرور کنم و اگر اشتباهی توش بود تصحیح کنم

 یاد گرفتم واسه نظرات دیگران هم باید ارزش قائل حتی اگر درست نباشه

یاد گرفتم که هر چی دارم از خدا و بعدش از پدر مادرم هستش

باد گرفتم گذشتن از همه چیز برای آرامش دیگران

یاد گرفتم سکوت یعنی چی

یاد گرفتم درد واقعی یعنی چی

یاد گرفتم اشک یعنی چی

یاد گرفتم  تنهایی واقعی یعنی چی

و مهمتر از همه فهمیدم که عشق یعنی چی و لذت عاشقی چه طوره

و یاد گرفتم عشق به خدا درک بهتر اون که از یه عشق زمینی شروع شد و همه زندگیم رو مدیون اون عشق زمینی هستم و همیشه براش بهترین زندگی رو تو آینده آرزو می کنم و امیدوارم به اون چیزهایی که لایقش هست برسه

 بهترین سالهای زندگیم از سن ۱۸ تا ۲۲ سالگیم بود بهترین دوران رو داشتم چون یواش یواش با مفهوم عشق و عاشقی پی بردم چه لذتی داشت برام

و الان که ۲۳ سالم شده دارم از این تجربه درسهای زیادی می گیرم و می خوام برای آیندم ازش استفاده کنم و نزارم چیز هایی که به دست اوردم الکی از دستشون بدم چون واسه هر کدومش کلی زمان گذشته .

خدایا شکرت بابت هر نعمتی که تو این چند سال به من دادی ازت ممنونم نمی دونم چه طور ازت تشکر چون هیچ وقت تنهام نزاشتی خودت بهتری می دونی تو این چند سال چه طور بودم و چه زمانهایی بود که بهت احتیاج داشتم و همیشه در کنارم بودی و چه زمانهایی ازت شکایت کردم ولی بعد دیدم که بهترین چیزها رو برام می خواستی و من نمی فهمیدم  از تمام ناشکری هایی که می کردم ازت معذرت می خوام و ازت می خوام که منو ببخشی  و می دونم این سالی رو که پیش رو دارم مثل سالهای قبل جزو بهترین سالها برام می کنی فقط ازت می خوام که هیچ وقت تنهام نزاری و اگر اشتباهی کردم کمکم کنی تا مثل همیشه بازم راه درست رو انتخاب کنم

پس با امید به تو این سال جدید یعنی ۲۳ سالگیم رو شروع می کنم

با امید و یاری و مدد تو خدای بزرگ من

دوست دارم ای تنهای لایق عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:13  توسط طیبه  | 

باور خود

هر چیزی ممکنه

 اگر

 باور داشته باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:51  توسط طیبه  | 

و خداوند عشق را آفرید.

 

 
تو زندگی آدما،خیلی چیزها است و خیلی چیزها نیست.معمولاَ هر کسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه.بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه،بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه،و خلاصه هر کس به یه نحوی دعای خودشو به گوش خدا می رسونه.اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا بگیم؟ پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه داره.با خود خدا،حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه است. خدا همه جا هست و همه حرفا رو می شنوه،ولی ای کاش ما بتونیم یه جایگاه مشخصی رو براش قرار بدیم.یه جای خلوت و دور از مزاحم،یه جایی که هیچ کس به اون جا سرک نکشه،مثل دل.
دل کوچیک ما آدما،یه جای دور از دسترس بقیه است.دلتون رو یه معبد کنید.این معبد باید یه معبد خصوصی باشه.روی سر درش هم بنویسد:ورود افراو متفرقه ممنوع.این ملک خصوصی است.بله
ملک خصوصی خداست.کسی حق نداره واردش بشه.اون جا می تونید یه زندگی فراهم کنید.با تمام وسایلش.اما به نظرتون قلب آدما برای داشتن خدا کافیه؟
دزدی کار بدیه ولی خدا رو باید غافلگیر کرو ودزدیدوخدا همین جوری در قلب شما ساکن نمی شه شاید باهاتون تا اون سر دنیا هم بیاد و ترکتون نکنه.ولی باید دل و زد به دریا و به دزدی دل خدا رفت.اونو باید با دستای خودتون لمس کنید باید بگیریدش و بیارید به دلتون.باید بدونید که دزدی خدا فرق می کنه با دزدی های دیگه.میدونید چه جوری؟این دزذی احتیاج به قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار و گازانبر و شاه کلید نداره.دزدی خدا خیلی حساس تر ولی راحت تره.کافیه روح خودتون رو صیقل بدید و پاکش کنید.باید سبک پرواز کنید.بعد که صفا داده شدید با عشق و باز هم با عشق یک جهش زیبا،و بعد هم رو به بی نهایت.وقتی به بی نهایت رسیدید،به خدا بگید که قصد دزدیدن دلش رو دارید.بگین صادقانه ازش می خواهید که مال خودتون بشه.
بگید خدایا،دستهام،پاهام،تمام جسم و جونم رو گذاشتم واومدم برای دزدی خودتو.اون وقت خدا می گه"درسته با روح پاکت اومدی ولی اگه منو دزدی به کجا می بری؟خونه من اون پایین، پیش تو کجاست؟آیا باید باز هم پشت تو حرکت کنم و تو منو نبینی؟گناه کنی و منو نادیده بگیری؟یاروبروی تو باشم وتو باز خواستم کنی و منو سپر بلای خودت کنی.بلایی که همیشه خودت به وجود میاری نه من.کارت رو بکنی،خودت رو لکه دار بکنی وبعد بگی خدایا چرا این جوری شد؟
چرا این جوری خواستی؟حالا که به این درجه نابودی و بیچارگی رسیدم.خودت باید درستش کنی؟
آیا اون پایین،باید باید کنارت باشم؟کنارت باشم و منو مجرو و شریک گناه خودت بدونی؟بگی اگه گناه کردم،تو هم شریک من بودی و زمینه رو برام فراهم کردی؟
بعد تو میگی نه من برای تو یه جای خوب و موندنی رو برای تو فراهم دیدم.تو باید تو قلب من باشی و بمونی.قلب من اون پایین بی صبرانه،چشم انتظار توست"تمام لوازم و اسباب زندگی ابدی تو رو هم تهیه کردم.عشق و عشق و عشق،صداقت،معرفت،ایثار و جوانمردی. اون وقته که خدا اجازه ربودن رو بهت میده.
ولی تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمین میاندازه تا بفهمه آیا شما رفیق و بنده وفادارش هستین یا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاک رفته و قصد داره پاک برگرده.هر بار که زمین خوردید، بازهم بلند می شید و به راهتون ادامه می دید.خدا هم به شما کمک میکنه،چون لذت می بره از دزد وفادار خودش.
حالا ستاره دنباله دار بهتره یا عشق؟
عشق راهیه برای رسیدن به حق،که خود اوست،چه عشقی کامل تر از عشق به خدا و حتی شیرین تر؟
 


برام دعا کنین بتونم به این جا برسم

دوست داره عشق پاکتون طیبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط طیبه  | 

گریه کردم تا بدونی زندگی بدون غم نمیشه

Lov31



صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
 
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
 
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .
 
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.
 
 گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
 
چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟


Tanha.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:19  توسط طیبه  | 

ای کاش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با ... برزخ !!!

 

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
 عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
 بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم 
 و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و 
 هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم. 
  
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.  
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 16:26  توسط طیبه  | 

آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...

 
تنهائي
 
فلسفه گناه و دوست داشتن
دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !
 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !
 يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :
 -  چرا منو دوست داری ؟
 
 و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد  و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
 شنیدن نفسهای هوسناک ،
 و لذت بردن از یک گناه .
 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
 گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
 يا آدم ها خيلی احمق شده اند
 و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
 و اين عميقا تاسف بار است .
خیلی بد است
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
 به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
 مدتی می گذرد
 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
 اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
 همانی می شود که نمی خواست باشد
 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز
 
 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
 باز در خم کوچه ای ؛
 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
 تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
 مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند
 و شاید در لحظه ای کوتاه
 آدم بدون اينکه خودش بفهمد
 در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
 رها شود
 آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:14  توسط طیبه  |